على اصغر ظهيرى

148

قصص الحسين (ع) (فارسى)

سرانجام با شجاعت وصف ناپذيرى ملكهء شهادت را در آغوش كشيد و به رياض جنّت پرواز نمود . امام حسين عليه السل بر بالينش آمد و گفت : خدايا ! روى او را سپيد گردان و بوى بدنش را معطر و او را با نيكان محشور و با محمد و آل محمد آشنا و همنشين گردان . از امام باقر عليه السل روايت شده است كه : هر كسى كشتهء خود را از ميدان بيرون مىبرد و به خاك مىسپرد ، اما « جون » كسى را نداشت تا او را از ميدان بيرون برد ، به همين جهت پيكر پارهء پارهء را ده روز بعد ديدند در حالى كه بوى مشك از آن به مشام مىرسيد . « 1 » 27 - عبدالرحمن الارحبى او از دلاوران شجاع بود كه به همراه « قيس بن مسهّر » با نامه‌هاى مردم كوفه ، در شب 12 ماه رمضان خدمت امام رسيد و امام عليه السل عبدالرحمن را همراه با مسلم بن عقيل به كوفه فرستاد و او مجددا بازگشت و از ياران امام بود كه در روز عاشورا به شهادت‌رسيد . روز عاشورا چون صحنه را آنگونه ديد اجازه گرفت و در ركاب امام حسين عليه السل شربت غرورانگيز شهادت را نوش‌جان‌كرد . « 2 »

--> ( 1 ) - نفس المهموم ، ص 290 . ( 2 ) - قصه كربلا ، ص 317 .